هنرپیشه ای که دوستم بود ..
رد پای خاطراتی که در امریکا داشتم



" هنرپیشه ای که دوستم بود " عنوان مطلب این پست است که تقدیم شما یاران گرامی می کنم . راستش رو بخواهید در ایام تحصیل در آمریکا ، با ورزشکار رنگین پوست و قد بلندی آشنا شدم . در ادامه دوستی مشترک ، یک روز به من گفت که او هنرپیشه سینما و تلویزیون است ! اولش باور نکرده و به حساب شوخی گذاشتم .. آخه در اون جا کم تر فرصت تماشای تلویزیون و سینما دست می داد .. اما وقتی ایران برگشتم با کمال تعجب دیدم در سریالی که به نام " شفت " که اون زمان از تلویزیون پخش می شد ، او بازیگر نقش اولش است !! بعد ها در فیلم های معتبر سینمایی چون " زلزله " هم او رو دیدم ..! اما افسوس که هیچ آدرس رسمی از وی نداشتم . نام او ( Richard Roundtree ) ریچارد راند تری است . و حتمآ شما هم فیلم های بی شماری از او دیده اید .. اگه خاطرتون باشه در مطالب قدیمی ام توضیح دادم که قبل از انقلاب ما عکس هامون رو برای چاپ به امریکا می فرستادیم .. چون در پایگاه های هوایی آمریکا به دلیل عدم دریافت مالیات ( تکس ) خیلی ارزان بود . و هواپیماهای ما هم که مرتب به آن جا پرواز داشتد .. لذا وقتی فهمیدم طفلک ریچارد خالی نبسته است ، تمام نگاتیو عکس های ریچارد و سوسن رو با جامبو جت به آمریکا فرستادم .. ولی متآسفانه هواپیمای ۷۴۷ روی اسپانیا بر اثر برخورد رعد و برق سقوط کرده و کل آرشیو عکس هایم فنا شد .. ! (اینجا ) و دیگه نه از عشق عزیزم عکسی برایم مونده و نه از ریچارد .. ! به این می گن بد شانسی مگه نه .!؟ به هر حال چندی پیش به طور اتفاقی عکس های جدیدش در وب رو دیدم . طفلک بد تر از من پیر شده است ..
چند روز پیش وقتی قصد داشتم وارد وبلاگ ام شوم .. تصادفی در بخش اخبار سایت که در صفحه نخست آن به همت دوست عزیزم جناب آقای " علیرضا شیرازی " مدیر محترم بلاگفا منتشر شده بود .. متوجه شدم اخیرآ تعداد زیادی وبلاگ و سایت از سوی مخابرات مسدود شده اند ! با مطالعه بخش انبوه نظرات که در له یا علیه این اقدام کامنت گذاشته بودند .. متوجه شدم که در خیلی مواقع حتی بدون اخطار اقدام به مسدود کردن تارنماهای مورد دار کرده اند ..! از حق نگذریم وبلاگ های زیادی با موضوعات توهین آمیز و حتی مستهجن وجود داشت که دل هر ایرانی رو به درد می آورد ! باور کنید من از آزادی عمل این گونه وب ها تعجب می کردم .. و از این که با ان ها برخورد قانونی شده قلبآ خوشحالم . اما راستش رو بخواهید وقتی " مصادیق محتوای مجرمانه در فضای مجازی " رو خواندم ( اینجا ) و در ادامه توضیحات مدیریت بلاگفا در باره مسدود سازی رو مطالعه کردم ( اینجا ) .. نگران امنیت تارنماهای خودم شدم .. !! آخه همه شاهد هستند هر عزیزی از من تقاضای افزودن لینک می کرد ، اگه مورد تخلفی نداشت بدون هیچ پیش شرطی آن را انجام می دادم . اما طبق بند ۱۱ مصادیق مجرمانه ، ممکنه تعدادی از لینک های بخش پیوند ها ( چه در وبلاگ یا سایت ) مسدود شده باشد .. ! لذا من از همه دوستان و خوانندگان محترم خواهشمندم به جای هر گونه تقدیر و یا تشکری ،بر بنده منت گذاشته و در صورت امکان لینک ها رو هر از گاهی چک فرموده و در صورت مسدود شدن یا وجود نکات خلاف قانون .. در بخش کامنت ها اطلاع رسانی فرمایند .. تا این ارتباط عاطفی همچنان برقرار باشد ... ممنون
کلام اخر این که .. از همه دوستان و عزیزانی که محبت فرموده و از طریق کامنت و ای میل و حتی پیامک خجسته نوروز باستانی رو تبریک گفته اند ، قلبآ سپاسگزارم . فقط با عرض پوزش به خاطر تعویض گوشی نمی دونم چرا قادر به ارسال پیامک نیستم .. !! امیدوارم دوستان عزیز به حساب جسارت و کم توجهی نگذاشته باشند . نکته بعدی این که مطالب و سوژه های متعددی در این ایام به ذهن ام خطور کرده است .. که بی اغراق همه متفاوت و جالب هستند .. ولی واقعیت این است که برای انتشار آن ها دو دل هستم .. آخه شاهدید که به علت تعطیلات نوروزی آمار بازدیدکنندگان به حداقل رسیده است .. اگه در نیمه دوم نوروز تغیری در افزایش خوانندگان حاصل شد ، حتمآ آن ها رو تهیه و تقدیم خواهم کرد .. و گرنه بعد از تعطیلات حتمآ منتشر خواهم کرد ..

![]()

این بار مقدمه ...
در زمان تحصیل در آمریکا به دو قشر علاقه خاصی داشته و سعی می کردم در هر فرصت با آن ها ارتباط برقرار کنم .. یکی از اون ها رنگین پوست ها بود .. که در مقایسه با سایر شهروندان امریکایی هم دارای تعصب و غیرت بیشتری بوده و هم این که بی نهایت با محبت و دوست داشتنی بودند .. ! به عبارتی به دوستی ها پایبند بودند .. راستش رو بخواهید اکثر دوستان آمریکایی ام سیاه پوست بودند .. ضمن این که ذاتآ انسان های با مزه و دوست داشتنی بودند .. قشر دومی که با دیدن اون ها روحیه می گرفتم .. کودکان خردسال بود .. ! شاید باورش برای شما دشوار باشه .. اما هر گاه کوچک ترین فرصتی به دست می آوردم ، سری به مراکز نگهداری کودکان ( نرسری ها ) می زدم . یا در خیابان و مراکز خرید هر وقت کودکی رو می دیدم امکان نداشت که نزد آن ها نرفته و به اصطلاح با اون شیطون ها بازی نکنم .. ! دوستی من با هنرپیشه سینما و تلویزیون ( ریچارد راند تری ) هم در جریان این ارتباطات به وجود امد که در ادامه به خاطراتی که با وی داشتم .. خواهم پرداخت . اما حتمآ با دیدن عکس جوانی مایکل جکسون تعجب می کنید .. از همین حالا بگم من هیچ صنمی با او نداشتم بلکه ... در ادامه خواهید خواند .. !
********
آغاز سخن ...
همیشه آغاز سخن گفتن برایم خیلی مشگل بوده است .. ولی بعدش که راه می افتم آقا قرقی هم به گردم نمی رسه .. !! ( عجب تعریف اغراق آمیزی ! ) این مشکل زمانی برایم جدی تر شد که .. در شرایط آمپاس پذیرفتم نویسندگی یک برنامه روزانه مربوط به مشکلات جوانان رو برای یکی از شبکه های پر مخاطب تلویزیونی به عهده بگیرم .. ! د ر باب نگارش مشکلات نسل امروز اصلآ مشگلی نداشتم .. چون راستش رو بخواهید جراید و روزنامه ها تا دلتون بخواد مملو از شرح مشکلات بود .. ! و یک نویسنده حرفه ای مثل من ..!! ( ای وای .. باز رفتم تو فاز تعریف از خود !! به حساب آجیل و شیرینی های عید بگذارید .. وگرنه همه می دونند لااقل این کاره نیستم ! ) خیلی راحت می تونست از دل اون ها پلاتو هاش ( نوشته هایی که باید مجری بخواند ) بنویسد ..! و از شما چه پنهان من هم چنین می کردم .. ! اما چشم تون روز بد نبینه .. از روز دوم متوجه شدم باید فکری برای تکراری نشدن سلام و علیک و خداحافظی های روزانه بکنم .. ! آخه دست کم هفت - هشت دقیقه از برنامه به این امر اختصاص داشت .. و اصلآ هم دلم نمی خواست با واژه هایی چون عصر زعفرانی و پرتقالی .. که اون روزها زیاد مد شده یود ، برنامه رو آغاز کنم .. ناگزیر دست به دامان همکاران جوان و دختر خانم های با ذوق شده و از اون ها خواهش کردم هر یک مرا در این امر یاری رساند .. ! طفلکی ها بعد از تعطیلی اداره به خونه ما اومده دست به کار شده و فقط دیالوگ های سلام و بدرود رو می نوشتند .. ! و من هم بدون دغدغه به روایت مشکلات می پرداختم و جالب این که تهیه کننده و کارگردانش یکی از هنرپیشه های جوان بود .. !
پایگاه " شپارد " ایالت تگزاس ..
در پست قبلی براتون نوشتم که بعد از اتمام دوره زبان در پایگاه " لک لند " بچه ها به سایر پایگاه هایی که از قبل براشون پیش بینی شده بود ؛ اعزام می شدند .. و به عبارتی دوره فوق تخصصی هر یک آغاز می شد . در پیشونی ما .. ( خیلی ببخشید .. در حکمی که به دستمون داده بودند ) برای گروه ما پایگاه زیبای " شپارد " ، بعد از لک لند در نظر گرفته شده بود . وضعیت روحی روانی بچه ها بعد از اتمام دوره مقدماتی زبان متعادل تر از ایام گذشته شده بود .. چون اولآ دیگه همه چیز براشون عادی شده .. و هر کی یک پا آمریکایی یا به قول مرحوم جلال آل احمد همه " غرب زده " شده بودند . و دیگه با مشاهده هر تضادی و مقایسه با فرهنگ کشور خود متعجب و شوکه نمی شدند ! از همه مهم تر این که الحمدالله همه راه افتاده بودیم .. شوخی نبود بعد از گذشت چهار ماه و نیم از حضورمون در آمریکا ، دیگه کم تر از دلتنگی های اولیه به چشم می امد .. و به مفهوم واقعی بچه ها از زندگی خود لذت می بردند ... یکی دو روز از ورود ما به پایگاه لوکس شپارد نگذشته بود ، که با ماجرای عاشقانه یکی از ایرانیان قدیمی به نام " حسین " آشنا شدیم .. ! راستش رو بخواهید من تصمیم داشتم افسانه عشق " حسین و پتی " رو در یک پست مستقل برانون تعریف کنم .. اما خب قسمت این بود که الان عرض کنم .. البته یک پارانتز از همین الان باز کنم که این قضیه ای که می خواهم بگم ، ربطی به ماجرای اصلی نداره .. و در حقیقت پارانتز ما کاملآ بی ربط ، بی ربط است ... !!

پارانتز کاملآ بی ربط ...
معمولآ چنین رسم بود وقتی برای اولین بار قدم به داخل پایگاه جدیدی برای ادامه دوره می گذاشتیم ، یک سری ایرانی قدیمی تر از ما اون جا حضور داشتند .. و در حقیقت اون ها بودند که همون شب اول همه راهنمایی های لازم رو به هموطنانشون ارایه می دادند .. از مراکز خرید گرفته تا مراکز تفریحات سالم و نا سالم .. !! همه رو سریع به عرض می رسوندند .. ! یکی دو روز از ورود مون به شپارد نگذشته بود که مشاهده کردم بر و بچه های قدیمی اغلب دور یکی از ایرانی ها خیلی می چرخند .. و یک دختر خانم زیبای بلوند امریکایی هم در جمع مردانه همیشه حضور داره .. ! البته حضور دختر خانم ها اون هم در بین جماعت ایرانی ، یک امر کاملآ طبیعی بود .. اما چرا این همه توجه .. !!؟ چند روز بعدش پی به واقعیت بسیار دلنشین بردم .. قضیه از این قرار بود که حسین جوون محجوب و نیمه خوش تیپ ایرانی عاشق دوست دختر به غایت زیبای خود به نام " پتی " شده بود .. حسین آقای ما هم و بعد از اتمام دوره اش در شپارد ، طبق حکم به پایگاهی دیگری اعزام می شود .. اما از اون جا که عشق اون ها آسمانی بود ، او اغلب خودش رو به شپارد رسونده و میهمان ایرانی ها می شد .. برای همین پتی هم اغلب به جمع بچه ها می پیوست .. در نبودن حسین ایرونی ها واقعآ عین ناموس خود به این دختر نگاه می کردند .. راستش رو بخواهید از اون جایی که در زندگی ام به این نوع رابطه های عاشقانه و احساسی خیلی پایبندم ، از رابطه اون دو خیلی لذت برده .. و قلبآ براشون آرزوی خوشبختی می کردم .. حسین تصمیم به ازدواج داشت .. اما بهش گفته بودند بهتره دوره اش رو پایان برده و بعد پتی رو عقد کنه .. پتی در غیاب حسین روز ها در پایگاه ولو بود .. به همه راهنمایی می کرد .. کمی هم فارسی اموخته بود .. همه به چشم " رمئوو ژولیت " یا همون " لیلی و مجنون " به آن ها می نگریستند اما بعدش نفهمیدم ماجرای ان ها به کجا کشید .. همدوره ما هم نبود که سر در بیاورم .. اما اگه می امد ایران ، حتمآ زندانی و بعدش اخراج می شد ... !

یک جاده خاکی ... !
معمولآ برای بیان خاطرات قدیمی ام ، من عادت کرده ام یه مقدار به عقب برگشته تا مخاطب از اول ماجرا در جریان جزئیات و روابط سوژه ها قرار گیرد .. ! نمی دونم این کار صحیح است یا خیر .. !؟ ولی مطمئن هستم دوستان قدیمی می پسندند .. کلآ این عزیزان با مطالب طولانی حال می کنند .. و من مجبور می شوم برای مخاطبان تازه وارد توضیح داده و بقبولانم که صرفآ حرمت به خواسته خواننده است و بس .. ! از این رو در ماجرای پست اخیر هم یه کم که چه عرض کنم .. !! یه خورده بیشتر به عقب بر گشته و با تعریف شیرین کاری های " حسن آقا " یواش یواش به مطلب اصلی نزدیک تر می شوم .. اما حتمآ تعجب می کنید چرا صورت عمو حسن رو تیره و تار کرده ام .. !!؟ شاید باور نکنید .. به خاطر این که ایشون با پیروزی انقلاب ، متحول گشته و تبدیل به یکی از شخصیت های عالی مقام نیروی هوایی شد .. و حتی شنیدم خیلی قدرت اجرایی داشته است .. الان حتمآ بازنشسته شده است .. اما به دلیل جایگاه رفیع اش در پایگاه ، بعید می دونم حتی بعد از بازنشستگی هم اون جا رو ترک کرده باشه .. و احتمال به یقین ، دارای پست مشورتی یا تشریفاتی مهمی است .. لذا به حرمت دوستی و نون نمکی که با هم در آمریکا خوردیم .. و پاسداشت حرمت خاطرات عجیب و غریب ، من از بیان هویت اش خوداری کرده و صرفآ با نام " حسن " از او یاد می کنم .. اما خودمونیم .. وقتی به اون دوران برگشته و یاد همدوره هایم رو می کنم .. می بینم اغلب ان ها بعد از انقلاب ، شدیدآ عابد و مسلمون شده وتعداد زیادی از آن ها سر از گروه ضربت ، عقیدتی سیاسی و یا حفاظت اطلاعات در آورده اند .. ! حتی بعضی از اون عزیزان در جنگ تحمیلی با عراق به شهادت رسیدند .. یادشون به خیر و روحشون شاد ..

من و حسن آقا ... !
حسن آقا از اون بچه های دوست داشتنی و نازنین استان هرمزگان یا بهتره بگم از دیار بندرعباس بود .. تا قبل از آشنایی با حسن ، دوست بندرعباسی نداشتم ! و این حسن بود که بعد از تعطیلی کلاس ، با هم بیرون رفته و اوقات فراغت مون رو می گذروندیم .. ! بسیار بچه خوش مشربی بود .. و ما با هم دنیای شادی رو سپری می کردیم . یادمه به دلیل شیطنت های افراطی ایرانیان و حضور دایمی در کلوپ های نظامی ، صدای سرهنگ " ثمینی " فرمانده عالی رتبه ایرانیان و افسر رابط رو در اورده بود .. او دستور داده بود هیچ یک از دانشجویان حق حضور در باشگاه افسران رو ندارند .. ! کلوپ پر جنب و جوش دانشجویان یا همون " ایر من " ها به خاطر حضور یانکی های جوان و دختران نظامی ، خیلی شلوغ بود .. کلوپ " انسی او " هم که ویژه درجه داران بود ، از باشگاه افسران شلوغ تر بود .. اما دلیل توجه بچه ها به این باشگاه ، محیط تقریبآ آروم و خارج از محوطه پایگاه بود .. یکی دیگر از دلایلی که فرمانده ورود دانشجویان رو ممنوع اعلام کرده بود ، حضور سایر افسران رابط با خانواده هاشون بود .. و ایرانی ها هم مزه ریخته و به جای دیالوگ های معمولی سلام و علیک ، فحش های رکیک و آبداری به فرمانده هان آموخته بودند .. اما عمو حسن ما عاشق این باشگاه بود .. و تهدید فرمانده مبنی بر بازگردوندن به ایران هم در اراده این جوان بندری تآثیری نداشت .. یک شب دیدم حسن با رنگی پریده وارد خوابگاه شد .. ! وقتی دلیل نگرانی اش رو پرسیدم ، گفت سرهنگ من رو در باشگاه دیده و از من پرسید چرا به این کلوپ اومده ای .. ؟ و من با لهجه عربی پاسخ اش رو داده وگفتم .. دانشجوی عرب هستم .. ! و اون بنده خدا هم باور کرد .. ! اما چشمتون روز بد نبینه یک روز در جلسه هفتگی سخنرانی .. چشم تیزبین سرهنگ ثمینی به حسن افتاده و او رو به روی سن فرا خواند .. !!! و در حضور همه از شیرین کاری اش پرده برداشت .. خلاصه ما روزگار رو با او و سایر دوستان می گذروندیم ...

چگونه با حسن قاطی شدم ؟
قبل از این که به خاطرات ام بپردازم ، ذکر یک توضیح ضروری است و ممکنه برای بعضی ها این سئوال پیش بیاید که شما که با آقایان " ماشاالله مداح " و " ولی الله مهربانی " هم اتاق و دوست بودی .. پس سرو کله حسن از کجا پیدا شد .. !!؟؟ واقعیت این است که دوست فابریک و ششدانگ ام فقط مارشال بود .. و اکثر خاطرات خصوصی ام با او سپری شد .. اما خودمونیم گاهی پیش می امد که او خسته بود و دلش نمی خواست با من شهر بیاید .. یا خیر سرش با دوست دخترش قرار داشت .. یا ده ها بهانه دیگر که فرصت همراهی بدست نمی امد .. و من مجبور می شدم با سایر همدوره ها اوقات فراغت ام رو بگذرونم .. مخصوصآ برای رفتن به شهر همراه داشتن دوست ایرانی از ضروریات بود .. چون ممکن بود سیاه پوست مستی خفت آدم رو گرفته و خیلی راحت دخل ما رو بیاره .. !! از سوی دیگر با سایر همدوره ها و ایرانی هایی که در گروه ما نبودند هم دوستی و سلام و علیک داشتم . اما حسن رو اگر چه در گروه ما نبود اما به خاطر ویژه گی هایش خیلی دوست داشتم .. او علی رغم جثه معمولی اش ، اهل ورزش و باشگاه رفتن هم بود .. اما یک حادثه خنده دار باعث دوستی عمیق ما شد .. اخه حسن معمولآ ساکت و گوشه گیر بود و خیلی کم با ایرانی ها می جوشید .. ! یک روز صبح قبل از این که بچه ها از کلاس بیایند من وارد خوابگاه مون شدم .. یک ایرانی نیمه لخت دمرو خوابیده بود ( در خوابگاه به دلیل گرمای تگزاس بچه ها تنها با یک شورت می خوابیدند ! ) پشت سر من هم حسن وارد شد .. هنوز دقایقی نگذشته بود که خانم جوان خدمتکار برای نظافت سالن وارد خوابگاه ما شد .. بنده خدا از اون جایی که بدن امریکایی ها بدون پشم و مو است ، با دیدن بدن پشمالو اون ایرانی ، فریادی از ترس و تعجب کشیده و در حالی که وسایل اش رو به گوشه ای پرت کرد ، فریاد زنان می گفت ( Animal .. Animal ..!! ) یعنی جانور یا حیوون .. !! همین مسئله باعث شد من و حسن از خنده ریسه برویم .. !!
یک پارانتز کوتاه اما مرتبط .. !!
بله ... این چنین شد که من و حسن با هم صمیمی شدیم و مدام با تکرار و یاد اوری اون اتفاق جالب که مرتب فریاد می زدیم .. هی خانوم جون ندو .. اون حیوان نیست .. رمضانقلی خودمونه که دمرو خوابیده است .. اما دختره طفلک انگاری که دیو هفت سری رو دیده باشه ، اصلآ باورش نمی شد اون جانور رمضانقلی آبله روی خودمون است که از فرط زشتی بچه ها او رو همیشه " خوش تیپ " خان خطاب اش می کردند .. !! خلاصه این نوع اتفاقات جالب و خنده دار بعلاوه شیطنت های طنز آلود من که سر به سر بچه ها می گذاشتم باعث شد اوقات بیشتری رو با هم بگذرونیم .. اما صحبت " مو " شد یاد خاطره ای از آن افتادم .. یک بار یکی از دوستان امریکایی ام که متآهل بود از من دعوت کرد برای دیدن یکی از بزرگ ترین کنسرت های معروف آمریکایی بنام " برادران دوبی " که در استادیوم ورزشی برگزار می شد ، همراه شون بروم . من قبلآ با آن ها در کنسرت " جکسون پنج " آشنا شده بودم . اون موقع گروه موسیقی " جکسون ۵ " که در حقیقت برادران بزرگ تر همین مایکل بودند ، تازه رواج یافته بود .. و همه جا صحبت از هنرنمایی برادران سیاه پوست بود .. خوب یادمه " مایکل جکسون " نو جوانی شیطون بود که در کنسرتی که در پایگاه برگزار شده بود ، حسابی ورجه ورجه می کرد .. در حقیقت آس گروه محسوب می شد .. و با حرکات موزون خود توجه همه رو به خود جلب کرده بود .. اون شب من بین دو خانواده محترم آمریکایی نشسته بودم .. و نمی دونم چی شد که در پاسخ به پرسش زوج امریکایی ، قمپز الکی در اومده و مدعی شدم عاشق کنسرت و موسیقی هستم .. !! و اون ها هم دیگه ول کن من نبودند .. !! چپ و راست بنده خدا های ساده نزد من اومده و در باره انواع گروه های موسیقی بحث می کردند .. ! چندین بار که حسابی از این مزاحمت ها کلافه شده بودم ، براستی می خواستم فریاد زده و اعتراف کنم .. بابا جون مولا بی خیال ... !! برفرض من یک غلطی کردم .. شما رضایت بدید !! آخه منو چه به کنسرت " دوبی برادرز یا جکسون فایو ها .. !!؟

روزی که نظر همه رو جلب کردم .. !!
خلاصه با هزار جور دلخوری کت و شلوار پلو خوری ام رو پوشیده و به در منزل زوج مهربون و هنرمند امریکایی رفتم .. ! راستی یادم رفت که بگم .. دوست امریکایی ام نوازنده ماهر " ساک سیفون " بود ! و همیشه با من در باب ملودی ، نت و ادوات موسیقی صحبت می کرد .. خدا رو شکر من در این جور مواقع کم نیاورده و الکی یک چیزهایی رو با تکان دادن کله ام که اون موقع هنوز کچل نشده بود ، تآئید می کردم .. ! القصه ..به محض این که جلوی خونه آن ها رسیدم ، زن و شوهر انگاری که برق گرفته شون باشه .. با تعجب پرسیدند : اوا .. چرا با کت و شلوار اومدی .. !؟ خوب که دقت کردم دیدم هر دوی آن ها عینهو ادم و هوا فقط یکی دو تکه پارچه کوچک به خود اویزان کرده اند .. !! بنده خدا ها چون وقت کم بود .. از من خواستند لباس های امانت آن ها را که شامل یک شلورک کوتاه و تی شرتی حلقه ای بود پوشیده و سریع راهی استادیوم شویم .. !! باور کنید با اون شکل و شمایل خودم از خودم بدم می آمد .. چشم تون روز بد نبینه .. همین که از ماشین پیاده شدیم که به سمت ورودی های سالن ورزشگاه برویم .. دیدم انگاری همه جن دیده باشند به من نگاه کرده و چشم از پر و پاچه ما بر نمی دارند .. !!؟؟ یعنی چه .. !!؟ آمریکایی هایی که اگر هزار تا تصادف شدید هم بشود ، محاله سرشون رو کج کرده و به حادثه نیگا کنند ، حالا همشون بر .. بر مشغول نگریستن من بوده و حتی با انگشت به هم دیگه نشون می دهند .. !! عرق مرگ به من نشسته بود .. ! اول فکر کردم زیپ شلوارم باز شده یا قسمتی از شلوارک ام پاره شده است که ان ها چنین متعجب نگاه ام می کنند .. اما خوب که دقت کردم ، یاد رمضانقلی خان خوش تیپ و بدن پر مویش افتاده .. و دوزاری ام افتاد که اون ها چون عادت کرده اند مرد ها رو با بدن های صاف و بی مو ببینند ، حال با دیدن پر و پاچه پر موی ما طفلکی ها تعجب کرده بودند .. ! این شد که خودم رو داغ کرده که هرگز حتی در اتاق خودم هم شلوراک نپوشم .. !!
آشنایی با ریچارد راند تری ...
ببخشید که خیلی از ماجرای اصلی طبق معمول پرت افتادم .. ! نقل حسن و دوستی با او بود . حسن خیلی به سر و پزش می رسید . و اغلب غروب ها به باشگاه ورزشی پایگاه می رفت .. طبیعی است من هم که دوستش بودم به دنبالش سر از باشگاه ورزشی در می آورم .. ! همون طور که گفتم چون بچه بندر عباس بود ، دارای پوستی تیره تقریبآ شبیه سیاه پوست ها بود .. برای همین ناخواسته ورزشکاران سیاه پوست هم دور و برش می پلکیدند .. ! من هم که عاشق اون ها بودم .. و سر صحبت رو با اغلب اون ها باز می کردم .. در میان سیاه پوستان یکی بود که خیلی خوش تیپ و به اصطلاح یک سر و گردن از همه بالاتر بود .. قیافه جذاب و مهربونی داشت .. علی رغمی که چندین سال از ما بزرگ تر بود ، اما جوان به نظر می رسید .. در همون باشگاه دوستی من با ریچارد شکل گرفت .. طوری که یه مدت مرتب او رو می دیدم .. و حسابی با هم اخت شده بودیم .. ! و کلی با هم شوخی می کردیم . یک روز ازش در باره راز جوانی اش پرسیدم .. صادقانه گفت : چون " فشن " هستم ، سعی می کنم به خودم برسم .. ! راستش رو بخواهید تا اون موقع وازه فشن رو نشنیده بودم .. ! و نمی دونستم معنی آن چیست .. !؟ بعد ها فهمیدم که بنده خدا مانکن لباس بوده است .. !! البته یادمه که یک زمانی هم فوتبال بازی می کرده است .. اوایل آشنایی مون فکر می کردم او هم نظامی است .. اما یک شب سر میز شام وقتی ازش در باره حرفه اش پرسیدم ، خیلی سریع گفت هنرپیشه هستم .. !! من فکر کردم سر به سرم گذاشته است .. ! چون با هم خیلی شوخی داشتیم . یک بار می گفت مانکن ام .. یک بار فوتبالیست و بار دیگر ستاره سینما .. ! به همین دلیل مسئله رو جدی نگرفته و به دوستی مون ادامه دادم .. او اهل نیویورک بود . و به قول خودش اون جا همه او رو می شناختند .. !

قضیه سلمونی های آمریکا ..
حتمآ شنیده اید که دستمزد آرایشگر ها و تاکسی ران ها در آمریکا خیلی بالا و گرون است .. و به قول ما ایرونی ها قیمت خون باباشون رو طلب می کنند .. ! تازه وقتی کسی به آرایشگاه می رود ، سلمونی اجازه نمی دهد مشتری به آینه نگاه کند .. ! و صندلی ها پشت به آینه قرار دارند .. حتی اگه صد ها دلار هم اضافه بدهی ، اجازه نمی دهند مثل ایران روی شما به سوی آینه باشد .. ! و تا مادامی که کله مشتری رو تموم نکنند ، صندلی او رو به سمت اینه بر نمی گردونند .. ! گرونی آرایشگران امریکایی از یک طرف و گیر دادن سرهنگ ثمینی از سوی دیگر باعث شده بود که بعضی از بچه های زبل ایرانی خودشون ماشین اصلاح خریداری کرده و در ازای یک دلار ، در ایام آخر هفته سر ایرونی ها رو کوتاه کنند .. ! البته این رو هم بگم که کار و کاسبی شون خیلی هم رونق داشت .. چون هیچ کس حاضر نبود ۱۰ دلار به آرایشگری بدهد که حتی اجازه نده به آینه نگاه کنی .. و بعد از خرابکاری به سر مردم ، که معمولآ رد پاهاشون روی شونه هامون باقی می موند ، صندلی رو به سمت آینه می چرخوندند .. !! بگذریم . یکی از بچه هایی که خودش در اتاق در ازای یک دلار اصلاح می کرد ، یک روز با دیدن ریچارد که به دنبال من اومده بود ، بهش پیشنهاد داد که بیا تا موهایت رو " تریم " کنم .. ! تا من اومدم حاضر بشم ، دیدم ریچارد با اون موهای وز وزی اش در اتاق بغلی روی صندلی نشسته و دوستم در حال کوتاه کردن موهایش است .. !! او از این که ایرانی ها راه کار همه چیز رو وارد هستند ، خیلی خوشش اومده بود .. من به دوستم اشاره کردم که .. یه وقت از ریچارد پول نگیرد .. شب که برگشتم با او حساب خواهم کرد .. و سپس به اتفاق به شهر رفتیم ...
مکافات مشاهده موهای فرفری .. !!
طبق معمول بعد از کلی گردش و تفریح و جاتون خالی صرف شام ، ریچارد من رو به پایگاه اورده و جلوی هتلی که اقامت داشتیم پیاده کرد .. سر راه به قصد پرداخت هزینه اصلاح موی ریچارد ، به در اتاق دوستم رفتم .. تا یادم نرفته بگم .. دوست سلمونی مون یک هم اتاقی آذری زبان بسیار وسواس و تمیزی داشت . چشم تون روز بد نبینه .. تا در زدم دیدم بنده خدای آرایشگر با سر و روی ورم کرده جلو اومده و با صدای بلند از من خواست رویم رو برگرونده و به پرسش های او پاسخ دهم .. تا اومدم بپرسم بابا جان جریان چیه .. دیدم آن دو غیر دوستانه و با صدای بلند هم دیگر ور خطاب کرده و مرتب تکرار می کنند .. حالا معلوم می شه .. حالا معلوم می شه .. من که از آن همه رمز و راز و برخورد غیر دوستانه آن ها متعجب شده بودم ، چاره ای جز قبول پیشنهاد ان ها رو نداشتم .. و در همون حال رویم رو به دیوار کرده و منتظر موندم .. هم اتاقی سلمونی با من سلام علیک دوستانه ای داشت .. و اغلب با هم ترکی حرف می زدیم .. ! او به ترکی پرسید .. آقای مدرسی جون من راستش رو بگو .. شما کسی رو به اتاق من آورده بودی .. !!؟ من که نمی دونستم منظور او از اوردن کسی چیست .. کمی مکث کرده و با خود فکر می کردم که این بابا چه منظوری داره .. !!؟ تا بنده خدا سلمونیه اومد به من توضیح بدهد که منظور او چیست .. دیدم دوباره هتاکی و توهین به همدیگر شروع شد .. !! من واقعا گیج شده بودم .. نمی دونستم اختلاف اون ها به من چه ربطی داره .. خلاصه همون دوست ترک زبان از من خواست شرافتآ حقیقت رو بگویم .. من که از این برخورد ها عصبی شده بودم ، با صدای بلند گفتم .. چی رو راست بگم .. !!؟ من که نمی دونم در باره چی حرف می زنید .. !!؟ که دیدم این بار آروم تر پرسید .. دوستی از شما برای اصلاح این جا اومده بود .. !!؟ گفتم بله .. دوست سیاه پوستم ریچارد .. که دیدم هم اتاقی سلمونی از خجالت وا رفته و صورت دوستش رو بوسیده و عذر خواهی کرد .. پرسیدم جریان چیه .. ؟ گفت این بابا به محض اومدن به اتاق چشم اش به موهای فرفری افتاد .. فکر کرد من موهای بدنم رو اصلاح کرده و در اتاق ریخته ام .. !! و یه لحظه داغ کرد و گلاویز شدیم .. !!
جدا شدن از ریچارد ...
تقریبآ اواخر دوره مون بود .. و ما بایستی به پایگاه دیگری منتقل می شدیم .. از این که دوستان قدیمی رو ترک می کردم خیلی ناراحت و دلخور بودم .. مخصوصآ ریچارد عزیز که اون اواخر خیلی با هم صمیمی شده بودیم .. یک شب قبل از جدایی که با هم شام بیرون رفته بودیم .. ریچارد به من گفت .. محل کار من مرتب تغیر می کنه .. اما قبل از این که دوره کلی ات پایان برسه و بخواهی ایران برگردی .. شماره ای بهت می دهم زنگ بزن .. تا برای خرید دنبالت اومده و تو رو به نیویورک ببرم .. اخه ریچارد می دونست اخرین پایگاه ما در ویرجینیا است .. یادمه شماره یکی از خانم های مدل رو به من داد .. که به دلیل شباهت به اسامی ایرانی ها ، هنوز یادمه .. نام او " آفیلیا " بود . می گفت از همکاران مانکن اش است و همیشه محل کارم رو به او اطلاع می دهم . من ساده نمی دونستم منظور او از محل های متغیر ، لوکشین های فیلمبرداری است .. !! از اون جایی که امریکایی ها اصلآ عادت ندارند در باره شغل و حرفه خود توضیحاتی رو بدهند ، جز همون اوایل آشنایی مون اصلآ نشنیده بودم که وی واقعآ آرتیست است .. ! و چون اون موقع کسی از بچه های ایرونی به اون صورت به تلویزیون نگاه نمی کردند ، کسی پی به هنرپیشگی ریچارد نبرد .. ! و با هزار غم و انبوه از هم دیگر جدا شدیم ..
چندین ماه بعد ...
چیزی به اتمام دوره ام نمونده بود .. و من همان طور که قبلآ هم توضیح داده ام در ایالت ویرجینا با یکی از بازرسان هرکولس به نام " باب " آشنا شده بودم که همسرش ایرونی بود .. و من اغلب تا پایان دوره منزل آن بانوی مهربان ایرانی به نام " نازی بغدادچی " بودم .. که دختری شیر خواره به نام " هانی " داشت .. و ما دوران خوشی رو سپری می کردیم .. چند روز قبل از پایان دوره و بازگشت به ایران به همون شماره تلفنی که ریچارد داده بود ، زنگ زده و به خانم " اوفیلیا " زمان حضورم در نیویورک رو خبر داده و گفتم به محض رسیدن به اون جا ، بهش زنگ می زنم تا ریچارد بیاد دنبالم .. اگرچه بنده خدا نازی کلی سر و سوغات برای اعضای خانواده ام خریداری کرده بود .. اما چون به ریچارد قول داده بودم ، به بهانه خرید از هارلم و تجدید دیدار با او به دوست مانکن اش زنگ زدم ... وقتی نیویورک رسیدم ریچارد منتظرم بود .. چون وقتی به خانم فشن زنگ زدم ، سریع گوشی رو به ریچارد داد .. ! وقتی از محل اقامت ام با خبر شد .. ساعتی بعد جلوی هتل بود .. او قبلآ در باره محله هارلم با من حرف زده بود .. و حتی گفته بود که پلیس فدرال هم جرآت حضور در محله فوق رو نداره .. و به همین دلیل تابلوی بزرگی در ابتدای خیابان هارلم نصب شده است که در ان به همه شهروندان اخطار داده اند .. که از حضور به آن خیابان اجتناب کنند .. !! اما به گفته ریچارد تا دلتون می خواست اجناس عالی با قیمت ارزون فراوان بود .. من مثل بچه ها خیلی ذوق زده بودم تا هر چه سریع تر هارلم رو ببینم ..
محله هارلم نیویورک ..
دلم بد جوری به تپش افتاده بود .. ریچارد به من گفت که فقط یک روز فرصت داره با من باشه .. بعد ها فهمیدم راه دوری رو طفلک به خاطر قولی که داده بود ، به نیویورک امده است . ابتدا با هم به محله معروف هارلم رفتیم .. وای عجب سرزمینی .. از شیر مرغ تا جون آدمیزاد در اطراف خیابون چیده شده بود .. ! انواع و اقسام دوربین های عکاسی با مارک های معروف .. انواع مدل های رادیو ضبط و گرامافون های عالی .. از اسلحه و کلت کمری و خشاب های انبوه فشنگ که دستفروش ها جلوی پیاده رو ها پهن کرده بودند ، چیزی نمی گویم .. !! همه چپ چپ و نگاه های غضب آلود به من می نگریستند .. و اگر چه ریچارد خودش سیاه پوست بود و سرشناس .. باز هم بعضی از سیاهان نشئه و روانی به سمت ام هجوم می آوردند .. و یا زیر لب کلماتی رو ادا می کردند که برای من نامفهوم بود .. ! و ریچارد با سقلمه زدن به من ، ندا می داد که بی خیال باشم .. کوچک ترین درگیری ، جنگ خیابانی راه می افتد .. ! همین جور که در حال خرید از فروشگاه های دور گرد و ثابت بودم ، ناگهان دیدم با عبور اتوبوس شرکت واحد ، یک سیاه پوست عصبانی با پرتاپ آجر ، شیشه بغل آن را خرد و خمیر کرد .. و راننده از ترس اش حتی ترمز هم نکرده و سریع با سرعت دور شد .. !! خیلی چیز ها خریدم .. یک رادیو ضبط که داخل یک گرامافون قدیمی تعبیه شده بود ، ریچارد برایم کادو خرید .. و بعد از کلی ترس و لرز و خرید های آن چنانی از هارلم خارج شدیم .. اون روز به اتفاق هم به جزیره رفته تا از مجسمه آزادی هم دیدن کنیم .. اغلب سیاه ها با ریچارد سلام و علیک می کردند .. من ساده به حساب رنگ پوست اش می گذاشتم .. ! و اصلآ فکر نمی کردم با یک هنرمند مشهور در حال گردش هستم .. !! خلاصه بعد از یک روز پر ماجرا مثل فیلم های هندی از هم با اشگ و گریه جدا شدیم ..
سوغاتی های پدرم ...
حالا که بحث سوغاتی شد ، یادمه سه چیز با ارزش برای پدرم سوغاتی بردم .. ! اولی یک بطر عرق تکیلای مکزیکی بود که در مطلب قبلی جریانش رو نوشتم .. و اگه فرصت شد در پستی مستقل در باره تآثیر این زهر ماری و عکس العمل های پدرم خواهم نوشت .. که چگونه بعد از عمری مشروب خواری .. به تته پته افتاده بود .. ! دومین هدیه ام یک اورکت امریکایی بود .. که هر وقت یادم می آید بد جوری آتش می گیرم .. از شما چه پنهان وقتی وارد پایگاه شپارد شدیم ، به هر نفر ما یک اورکت آمریکایی سبز رنگ با لاینر داخلش که به صورت فابریک در کارتن مقوایی بسته بندی شده بود ، تحویل دادند .. باور کنید دلم نیومد آن را بپوشم .. یاد سرمای شدید و زیر صفر قوچان افتادم .. حیف ام اومده و همون جور با کارتن اش دست نخورده به ایران اورده و به بابام دادم .. وقتی زمستون سال بعد به قوچان رفتم .. دیدم کاپشن تن پدرم نیست .. ! وقتی ازش سراغ اورکت سبز رنگ آمریکایی رو گرفتم .. گفت : تن ام بود جلوی پلیس راه قوچان - مشهد ، افسر پلیس گفت چقدر جالبه .. و من گفتم قابلی نداره .. و او هم با پر رویی هر چه تمام تر تشکر کرده و از من گرفت .. !! باور کنید خیلی حالم گرفته شد .. اخه کلی سرمای اون جا رو به خاطر پدرم تحمل کردم .. نمی دونستم یک آدم زبل از دستش در خواهد اورد .. ضمن این که خود من هم همین گونه هستم .. کافی است یکی بگه از چیزی خوشش اومده است ..به جان نوه هایم به زور می دهم .. ( پسر کو ندارد نشان از پدر .. !!؟ ) و سومین کادوی مهم بنده به پدرم ، همان گرامافون بسیار شکیل بود .. که تا همین چند وقت پیش که به قوچان رفته بودم ، هنوز هم در خانه قدیمی پدری وجود داشت .. ولی نمی دونم کار هم می کرد یا نه .. !!؟
سال ها بعد .. ایران
دقیقآ یادم نیست چه مدت از ورودم به ایران گذشته بود که با کمال ناباروی یک شب در تلویزیون سریالی رو دیدم که هنرپیشه اصلی او " ریچارد راند تری " عزیزم بود .. ! اسم اون مجموعه جالب و پرطرفدار که حتمآ قدیمی ها یادشون است " شفت " بود . اگه بدونید هر وقت اون سریال رو تماشا می کردم ، تمام خاطرات شیرینی که با این دوست با مرام و مهربونم داشتم ، چلوی چشمانم رژه می رفتند .. نمی دونستم چه جوری با او ارتباط برقرار کنم .. !؟ تلفن خانم مانکن رو هم گم کرده بودم .. بعد ها فیلم های زیادی با بازی های عالی ریچارد در سینما دیدم .. و همیشه فشار خاطرات اش در قلبم سنگینی می کرد .. و مرتب اه کشیده و با افتخار به دوستی مون افتخار می کردم ... این گذشت .. گذشت و دیگه به جایی رسیدم که حتی خودم رو هم فراموش کردم .. ! تا این که همین چندی پیش که در وب به دنبال تصویری برای تارنمایم می گشتم .. عکس پیرمردی رو دیدم که خیلی به نظرم آشنا می آمد .. دقت که کردم .. ریچارد بود که گرد پیری بر رخساره اش نشسته است .. بی اختیار دوباره همه اون خاطرات برایم زنده شد .. وقتی در اینترنت نام افیلیا رو جستجو کردم ، موفق شدم علاوه بر چهره زیبایش .. که هرگز ندیده بودمش و تنها صدای نازنین اش رو شنیده بودم ، مشاهده کرده و هم نام خانوادگی اش رو کشف کردم .. بله او خانم " Ofhilia Devore " نام داشت .. و بعد از جستجوی دقیق تر متوجه شدم در ایالت جورجیا سرگرم انتشار روزنامه ای است .. و شکر خدا هنوز هم زنده است ..

سال ها بعد .. بعد از گذشت سال ها هر دو پیر و فراموش کار شده ایم .. !! یادش بخیر
یک توضیح در باره پست قبل ..
اگه یادتون باشه .. براتون نوشتم که عکسی هم با آلبرت داشتم که پیدا نشد .. ! اما بر حسب اتفاق عکس دوست دیوید رو پیدا کردم .. که تقدیم شما عزیزان می کنم .. البته ببخشید کیفیت عکس های قدیمی ام خیلی پائین هستند ..

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .
بهروز مدرسی
این پست ساعت ۱۸:۴۵ دقیقه چهارم فروردین ماه ۱۳۸۹ پایان یافت .

