عشق به پرواز

بیان ماجراها و خاطرات ايام پرواز وجنگ برگرفته از سايت www.oldpilot.ir/

حادثه در پرواز مسير تبريز

  حادثه در پرواز مسير تبريز

73b5hv7yc1m9eg6ridos.jpg

 

bx151pxl9etw9pgi3uc3.gif

6sbuwpr9wne74i41il7a.jpg9nfwrrsac3fic31igfdc.jpg

آيا برخورد شهاب سنگ به هركولس واقعيت داشت !؟

n6wzi2i93x0yeiv2v8bb.jpg

 05upt8sup9xiyg119966.jpg

 روزي كه با چشم گريان و نگران از آينده  محيط نيروي هوايي و رمپ پرواز و سي - ۱۳۰ هاي نازنينم را  براي هميشه ترك مي كردم ، هرگز نمي دونستم قلبم رو اون جا گرو گذاشته ام !  مي دونستم دلم براي تمام اون روزها و دوستانم تنگ خواهد شد . ولي هيچ گاه تصور نمي كردم تا اين حد به آن محيط وابسته  باشم كه با گذشت حدود شانزده سال هنوز هم قلبم به عشق آن ها تپيده و با شنيدن هر خبري قبض و روح شوم ! خنده داره هر چه پير تر مي شوم بيشتر معني و مفهوم عشق رو درك مي كنم . اگر چه هواپيما ابزاري بيش نيست ، ولي خاطرات ساليان سال پرواز با آن ها برام ارزشمنده .. همين مسئله سبب شده بيش تر از هر كسي اخبار و حوادث هركولس هاي با وقار رو دنبال كنم . به همين دليل وقتي چندي پيش شنيدم مشكلي براي يكي از هواپيماها در مسير تبريز پيش آمده است ، بد جوري حالم گرفته شد و دنبال اصل خبر بودم ...

بر خورد شهاب سنگ به هواپيماي مسير تبريز ، مشاهده جسم ناشناخته توسط خلبان و اعلام آن در بي سيم ، فرود اضطراري هواپيما بعد از حادثه ، مشاهده حمل مجروحين توسط آمبولانس ها ، امكان شيطنت آمريكا در منطقه ، اختفاي موضوع توسط نيروي هوايي ، سرپوش گذاشتن روي قضيه و و و تنها بخشي از شايعاتي بود كه هر روز مي شنيدم . با هر كسي هم تماس مي گرفتم تا خبري از حادثه فوق بگويد ، بر شك و ترديد ام مي افزود ... واقعآ نمي دونستم چه كار كنم .. ؟ از كي بپرسم ..؟ واقعيت اينه كه همه دوستان و همدوره اي هايم از نيروي هوايي بازنشسته شده اند . و عزيزان جواني كه الان تشريف آورده اند  من را نمي شناسند !!  تا چند سال قبل ارتباط ام با خط پرواز بر قرار بود . زيرا اغلب همكاران جديدي ام كه سال ها بعد از من به خط پرواز آمده بودند ، هنوز حضور داشتند . كه در ميان آن ها تني چند از شاگردانم هم بودند .. جالب اين كه همه آن دوستان برو بيايي يافته و حتي مقام و مسئوليت هاي خطيري رو هم به عهده داشتند . ولي متآسفانه گذشت سريع عمر و روزگار ، آن ها رو هم بازنشسته كرده است و دستم كوتاه ... !  

اگه يادتون باشه در پست قبلي اشاره به انبوه كامنت كرده و عرض كردم اغلب وقت ام صرف پاسخ به كامنت پست هاي قديمي سپري مي شود . و از دوستان بزرگوار خواهش كردم در صورت امكان هر سوال و پرسشي دارند در پست آخر برايم بنويسند . تا بلافاصله جواب دهم . بعضي ها هم پاسخ سوالي كه در گذشته برايم نوشته اند رو مي پرسند ، كه خيلي شرمنده آن ها شده  و  متذكر مي شوم كه به دليل حجم زياد پرسش ها و كم حواسي بنده ، به خاطر نمي آورم . خواهش ديگر بنده در مورد لينك هاي بخش پيوند هاست .. از ياران گرامي خواهش مي كنم اگه طي جستجو هاي خود متوجه شديد لينك هاي بخش پيوند رعايت شئونات اخلاقي رو نكرده يا به دلايلي واگذار شده و محتوا به چار چوب مطالب سايت ما نمي خوره ، بر بنده منت گذاشته و اطلاع دهيد .. چون مطلع شدم اخيرآ روي اين مباحث حساس شده اند .. همچنين اگه در اين جستجو وبلاگ يا سايتي رو مناسب تشخيص داديد ، لطف كنيد چهت آگاهي ياران معرفي فرماييد . چون من فرصت اين كار رو ندارم .

ds351uyk50hg13eoqi5p.jpg

محل درج آگهی های شما

محل درج اگهی های شما

محل درج اگهی های شما


 

uz0pjjp16um9brvf66ec.jpg

در جستجوی یک آشنا .... !

همان طور که در حرف های خودمونی عرض کردم ، خيلي اين در آن در زدم تا بلكه بتونم يكي رو پيدا كرده و از وضعيت پرواز مسير تهران - تبريز سر در آورم .. ناگهان ياد علي افتادم .. او از بچه هاي جديدي ما در خط پرواز محسوب مي شد كه خيلي زرنگ و با استعداد بود . و من اخرين بار او رو در ختم پسر دوستم آقاي مداح ديده و شماره اش رو گرفته بودم .. وقتي به او زنگ زدم ، متآسفانه شنيدم كه پنج ساله كه بازنشست شده است ! عجب حافظه اي من دارم !! حتمآ خيلي به من خوش مي گذره كه گذشت زمانه رو حس نمي كنم ! طفلك همون موقع در ختم گفته بود بازنشسته شده . ولي من فكر مي كردم علي كه به او لقب " پينوكيو " داده بودم ، هنوز تو خط پرواز است ! بگذريم .. بعد يادم اومد يكي ديگر از همدوره هاي قديمي ام به نام اكبر ( همون بابايي كه خاطره اي از او قبلآ بيان كرد ه ام اينجا ) بعد از پايان خدمت اش دوباره به نيروي هوايي و خط پرواز برگشته است . خيلي خوشحال شده و براي تماس با او دو باره سراغ پينوكيو ، واي ببخشيد علي رفتم ... !

خبري كه داغون ام كرد ....

وقتي آدم از دوستان قديمي اش يه مدت دور مي مونه ، فكر مي كنه اونا مثل سابق شاد و سر حال هستند .. از شما چه پنهون از اين كه شنيده بودم اكبر هنوز تو خطه خيلي خوشحال بودم .. اما وقتي از علي تلفن اش رو خواستم ، احساس كردم علي سعي داره چيزي رو از من پنهان كنه ..! با ناراحتي گفتم .. مشگلي براي اكبر پيش آمده ..؟ گفت نه . گفتم پس چرا اين دست اون دست مي كني ؟ با ناراحتي گفت ... اكبر اخيرآ آلزايمر گرفته است ! گفتم علي جان اين طبيعي است .. من هم همين طور هستم .. گفت بهروز جون ولي كار اكبر از اين حرف ها گذشته است .. وي سپس ماجرايي رو تعريف كرد ، كه واقعآ داغون شدم . علي گفت ... پنج سال پيش آخر هاي خدمت ام بود كه يك پرواز با هم به جزيره كيش انجام داديم .. حتي يادمه كلي جنس با هم شريكي خريده بوديم .. بعد از اين كه تهران نشستيم دقايقي بعد وارد خط پرواز شدم . اكبر به دليل قديمي بودن ، حكم سرپرست ما رو داشت .. با ديدن من ، با عصبانيت صدا زده و گفت : علي تو اين جا چه كار مي كني !؟ گفتم يعني چه اين جا چه مي كنم ؟ او سپس با تحكم گفت .. تو كه شيفت نيستي تو خط پرواز چه غلطي مي كني ..!!؟ گفتم اكبر جون ما الان با هم از پرواز آمديم .. با هم خريد كرديم .. با هم غذا خورديم .. تو چطور يادت نيست !؟‌ ديگه اجازه ندادم علي ادامه بده .. واقعآ متآثر شدم خدا كمكمون كنه ...

يه حاشيه كوچولو ....... !‌

قبل از اين كه به ماجراي اصلي بپردازم ، ياد موضوعي در همين رابطه افتادم .. يكي دو سال پيش كه مدير مسئول نيازمندي هاي يك بخش روزنامه جام جم بودم . دختر خانم هايي كه اون جا كار مي كردند از من خواهش كردند براي ان ها " كيف پرواز " پيدا كنم .. ( ظاهرآ مد شده بود !! ) من زنگ زدم خط پرواز و به يكي از همون بچه هاي جديدي مون به نام " رضا " گفتم اگه مي شه چند تا از همون كيف هايي كه خانم ها خواسته بودند تهيه كنه و آدرس دادم بياد دفتر روزنامه .. مدتي بعد منشي ام خبر داد يك آقايي كه خودش رو معرفي نمي كنه ، اصرار داره من رو ببينه ! گفتم اشكالي نداره راهنمايي كنيد تا بياد داخل . باور مي كنيد وقتي رضا رو ديدم بغض ام گرفت !؟‌ خيلي پير و شكسته شده بود .. اصلآ باورم نمي شد ... فكر مي كردم مثل اون زمان ها كه تو خط بودم ، جوان و تازه وارده .. ! يادمه خيلي سر به سر رضا مي گذاشتم .. اما حالا موهاي يك دست سفيد .. قدي تقريبآ خميده ... صورتي چروك .. واي خداي من يعني گذشت زمان اين بلا رو سر همه آورده ؟ رضا گفت : بهروز جان .. تو نسبت به همه خوب ماندي !! گفتم سه تا سكته كردم ، خوب ماندم ؟ گفت منظورم چهره ات است .. طفلك نمي خواست پول ساك ها رو بگيره .. خانم ها به زور تو جيب اش گذاشند .. از آن به بعد از ديدن همكاران سابق وحشت دارم .. اخه من هنوز چهره اون ايام شون رو به ياد دارم ..

پايگاه يكم ترابري - اواخر مرداد ماه ۱۳۸۷ ...

يك رسم قديمي هنوز هم در گردان هاي پرواز باقي مانده است .. و آن چيزي نيست جز خالي بندي بعضي از بچه ها در ساعات بي كاري يا آماده پرواز ..! فقط قهوه مي نوشند ، پيپ مي كشند ( برخي هم سيگار ) و صحبت از هر دري .. گاهي رشته كلام به دست آدم هاي وراج افتاده و موضوع بحث به نقد پرواز هاي همكاران مي انجامد ..... راستي مي دوني فلاني پنج هزار پاي اول باند رو هيچ گاه تحويل نمي گيره !!؟ نفر بعدي ... بچه ها خبر داريد حسن تو باند مشهد موقع نشستن به جاي ريورس ( دنده عقب ! ) دسته گاز رو داده جلو .. !! همهمه خنده ... ديگري ... بچه ها جريان پرواز ناصر رو مي دونيد !؟‌ آقا مي خواسته بره كرمان ، هدينگ كرمانشاه رو بسته بود ..!! عباس يكي ديگر از بچه ها در حالي كه براي خودش از سمار دفتر چاي براي خودش مي ريزد ، خطاب به همه .. مي گم بچه ها شنيديد هر چه ادم تنبل و بي خياله منجم مي شه ..!!؟‌ قاه قاه خنده بچه ها .. براي همين حميد مدام شب ها تو پرواز ميخ ستاره ها مي شه .. !! يكي ديگر از بچه ها ... رو به بقيه كرده و با صداي بلند گفت .. بابا جمع اش كنيد .. شما هم شديد مثل شكارچي ها كه هر وقت بي كار مي شوند ، خالي بندي مي كنند .. اين حرف ها قباحت داره .. آقايون به جاي اين حرف ها مطالعه كنيد ...

گردان پرواز ، همان شب ....

دو كروي كامل براي پرواز شب و ديگري به عنوان آماده شماره يك در گردان باقي مانده اند . سر شب همگي براي صرف شام به اتفاق به نهارخوري پايگاه كه فاصله چنداني با گردان ندارد راهي مي شوند .. موقع ترك دفتر به درجه دار راننده كه در حال خواندن نماز است سفارش مي كنند كه اگه از عمليات زنگ زدند ، آن ها رو خبر دهد .. دقايقي بعد همگي با چسباندن چند ميز به يك ديگر ، مشغول صرف شام مي شوند .. سر ميز همان شوخي ها .. همان سر و صدا ها .. كم كم توجه همه پرسنل پايگاه به سمتي كه بچه ها نشسته اند جلب مي شود .. بعد از شام بحث بشقاب هاي پرنده ... شهاب سنگ ها پيش مي آيد .. ديگه از سرو صدا خبري نيست .. هر يك از كرو شنيده هاي خود رو با آب و تاب شرح مي دهند .. قضيه ديگه جدي به نظر مي رسد . در اين ميان يك نفر بيش از ديگران به فكر فرو مي رود .. او كسي نيست جز افسر خلبان پرواز امشب ... او به دقت به حرف هاي همكارانش گوش مي دهد .. چنين به نظر مي رسه كه خلبان جوان داره تجسم گرايي مي كنه .. شايد هم خود رو به جاي كاپيتان هايي كه با شهاب سنگ برخورد كرده بودند ، قرار داده است .

 گيت دژباني پايگاه يكم ترابري ( در سي - ۱۳۰ ) ....

ساعت ۸:۴۵ دقيقه شب درجه دار كشيك دژبان يه همراه همكار خود داخل كيوسك دژباني مشغول صرف هندوانه اي هستند كه ظاهرآ دسر شام بوده است . و طبق معمول سهميه آقايون دژبان بهتر و بيشتر از ساير پرسنل است ! آن ها حين خوردن دسر ، گاهي هم نيم نگاهي به بيرون انداخته و عبور و مرور خود رو ها رو تماشا مي كنند . سرباز دژبان در حالي كه از ايستادن ساعت هاي متوالي خسته شده است ، با تكيه به لبه پنجره ، مراقب زنجير است . او وظيفه دارد با اشاره درجه دار كشيك زنجير رو پائين آورده تا خود رو ها عبور كنند . سرباز با احتياط از داخل كيف خود تصوير " معصومه " نامزد دلرباي خود رو بيرون اورده و زير نور مهتابي به او نگاه مي كند . وي مواظب است درجه دار ها عكس رو نبينند .. آخه نامحرم هستند .. بعد دو باره در كيف خود قرار داده و زير لب نواي عاشقانه تركي رو زمزمه مي كند .. سرباز غرق در تفكر خويش است كه نور چراغ ميني بوسي او را به خود مي آورد .. يكي از درجه داران داخل ماشين شده و با ديدن چهره آشناي تيم تخصصي خفاش بعد از احوالپرسي سرسري ، از ماشين پياده شده و به سرباز اشاره مي كنه تا زنجير رو بيندازد .

 رمپ پرواز پايگاه يكم ، ساعت ۹ شب ..... 

راننده ميني بوس با قرار دادن تابلوي شطرنجي كوچكي روبروي شيشه جلو ، به اصطلاح مجوز ورود به رمپ پرواز رو بدست مي اورد . ميني بوس با احتياط جلوي هواپيماي خفاش توقف مي كنه . هر يك از بچه ها در حالي كه كيف دستي بزرگي همراه خود دارند ، يكي يكي از ماشين پياده شده و ضمن احوالپرسي با كروچيف هواپيما ، كه با وصل كردن برق داخل هواپيما رو روشن كرده است ، وارد هركولس مي شوند .. تيم متخصص ابتدا كاور پلاستيكي آبي رنگ را كه روي سيستم ها كشيده شده است رو به دقت جمع آوري مي كنند . اما ابتدا با چك كردن پلمپ ها مطمئن مي شوند كه كسي دست به كاور نزده است . دقايقي بعد ميني بوس عمليات جلوي هواپيما توقف مي كند . كروي پروازي به ترتيب پياده مي شوند . افسر خلبان جوان در حالي كه به دقت دور و بر هواپيماي خود رو بازرسي مي كنه خطاب به كروچيف مي گويد .. لانچ باكس و آب يخ نياورده اند ؟‌ قبل از اين كه پاسخ خود را بشنود ، چشم اش به ماشين كترينگ مي افتد كه سربازي با عجله كيسه هاي غذا و يخ رو به داخل هواپيما منتقل مي كنه .. با نششتن كاپيتان پشت يوك ( فرمان ) همه چيز براي انجام يك پرواز شبانه آماده به نظر مي رسد . خودروي " مرا تعقيب كنيد " با فاصله جلوي هواپيما ايستاده است .

پرواز از باند ۲۹ چپ .........

راس ساعت ۹ شب طبق برنامه از قبل پيش بيني شده ، همه بچه ها آماده پرواز هستند .. خلبان جوان قبل از استارت هواپيما در حالي كه سعي مي كند ضمن بستن كمربند ايمني ، صندلي اش رو تنظيم كند ، خطاب به همكاران اش مي گويد .. بچه ها ساعت ها تون رو تنظيم كنيد .. و سپس همگي ثانيه شمار هاي ساعت مشگي پروازي خود رو با هم تنظيم مي كنند . كمك خلبان در حالي كه فركانس برج مراقبت رو در پنل يو اچ اف تنظيم مي كنه ، با فشردن دگمه مشگي كوچكي كه روي دسته سمت راست يوك تعبيه شده است ، شماره هواپيما ( كال ساين ) رو اعلام كرده و اجازه استارت مي گيرد .. لحظه اي بعد دست راست كاپيتان جوان به روي پانل بالاي سرش رفته و دگمه سفيد رنگ استارت شماره ۳ رو فشار مي دهد ... با غرش موتورهاي هواپيما در دل سكوت غريبانه شب ، هواپيما با احتياط خزش كرده و در ابتداي باند ۲۹ چپ توقف مي كند .. بعد از دقايقي با هماهنگي برج كنترل مراقبت پرواز ، هواپيما از روي باند با اقتدار تمام و به زيبايي پرواز مي كند ..

ارتفاع ۲۴ هزار پايي نزديك تبريز .......

هواپيما طبق ماموريت خود ، برفراز ابرهاي پراكنده اي كه منطقه رو فراگرفته است ، در حال پرواز است . بچه هاي خبره تيم اطلاعات و عمليات با دقت سرگرم انجام وظايف خود هستند . آن ها با دقت مانند عقاب تيز بين وجب به وجب خاك كشور عزيزمان را زير نظر گرفته اند ... داخل كابين خلبان در حالي كه هواپيما رو در حالت اتوماتيك قرار داده است ، با چشم خود مراقب صفحه آلات دقيق جلوي خود است . همه عقربه ها وضعيت عادي رو نشون مي دهند ... فشار روغن ..فشار هوا ..دور موتور .. هدينگ پرواز كاپيتان براي لحظه اي به ياد حرف هاي همكارانش در نهار خوري پايگاه افتاد ... بي اختيار از پنجره كابين به ستاره ها خيره شد .. و با خود گفت .. اگه يكي از اين ستاره ها از بالا رها شده و مانند يك گوي آتشين به سمت هواپيما حركت كنه ... چه ريكاوري بايد انجام بدم .. ؟ واقعآ خلبانان بخت برگشته اي كه با چنين حوادثي مواجه شدند ، چه حالي داشتند .. ؟ كه ناگهان ...

 صداي برخورد شديد جسمي به هواپيما ........

در همين هنگام ناگهان صداي برخورد جسم شديدي به سمت چپ هواپيما شنيده مي شود . شدت برخورد به حدي بود كه احساس شد هواپيما چند متري به سمت راست پرت شد ! كاپيتان براي لحظه اي با خود فكر كرد خواب مي بيند .. يعني چه ؟ مگر مي شه آدم به شهاب سنگ فكر كنه و بعد در همان لحظه شهاب سنگ به هواپيما برخورد كنه .. هنوز غرق در اين تفكرات است كه لودمستر از پائين با عجله و اضطراب در گوشي اعلام مي كنه .. جناب سروان.. قربان ... بدنه هواپيما بد جوري جر خورده است .. آثار يك جسم سياه مثل سنگ بر پيكر هواپيما مشهوده ... قربان بعضي از بچه ها هم زخمي شده اند ... مهندس پرواز با مشاهده افت شديد پرشرايز به كاپيتان مي گويد .. جناب سروان پرشرايز دراپ كرده است ... خلبان سريع تقاضاي فرود اضطراري كرده و در پاسخ برج مي گويد .. يك شهاب سنگ بزرگ به هواپيما برخورد كرده است ... تعدادي زخمي داريم .. پرشرايز از دست داده ام .. دارم مي ام پائين ... سعي مي كنم تبريز فرود بيايم ...

فرودگاه تبريز ، دقايقي بعد .....

خبر برخورد شهاب سنگ و زخمي شدن سرنشينان سريع همه جا مي پيچد .. افسران كشيك پست فرماندهي تهران ، خبر حادثه رو به طريق و روايت ديگري مي شنوند ! طبق گزارش هاي رسيده خلبان هواپيماي هركولس لحظاتي قبل از برخورد شيئي نوراني ، با مركز كنترل زميني تماس گرفته و با فرياد اعلام داشته است كه شاهد نزديك شدن جسمي نوراني به سوي هواپيما هستيم .. و بلافاصله هم اذعان داشته كه در همين لحظه جسم آتشين به هواپيما برخورد كرده است !! اضطراب شديدي مسئولان نيروي هوايي رو فرا گرفته و همه نگران وضعيت كرو و هواپيماي ويژه خود هستند .. ماشين هاي آمبولانس همراه با كاميون هاي اتش نشاني آژير كشان خود رو به اطراف باند رسانده و چشم به آسمان دوخته اند تا سي - ۱۳۰ سالم به زمين فرود آيد ... خلبان سعي مي كند با حفظ خونسردي هواپيما رو سالم به زمين فرود آورد .. به محض برخورد ارابه هاي فرود ، همه نفسي به راحتي كشيده و خدا رو شكر مي كنند .. هواپيما در محل مخصوص توقف مي كند ...

رمپ پرواز پايگاه دوم شكاري ( تبريز ) ........

به محض نشستن هواپيما آمبولانس ها با احتياط به سمت هواپيماها حركت مي كنند .. جمعي از خانواده هاي كنجكاو با شنيدن صداي آژير هاي ممتد و حركت سريع ماشين هاي امداد كه به سمت فرودگاه در حركت بودند ، خود رو به نزديكي هاي ترمينال و سيم هاي خار دار رسانيده و سعي مي كنند خبر جديدي كسب نمايند .. شايعه برخورد شهاب سنگ در ظرف كم تر از يك ساعت به بشقاب هاي پرنده تبديل شده و دهان به دهان همان شبانه در پايگاه تيريز و حتي ساير پايگاه ها پخش مي شود . روز بعد خبر از اين هم فراتر رفته و به حمله آمريكايي ها تغير مي يابد . واقعيت و شايعه براي ساعت هاي متوالي در همه جا پيچيده مي شود . تمام كساني كه عشق به اين پرندگان زيباي نيروي هوايي دارند از صميم قلب ناراحت مي شوند .. هيچ مركزي اطلاع دقيقي نمي دهد !

بررسي كارشناسان متخصص سي - ۱۳۰ .....

 بلافاصله يك گروه متخصص از شعبات مختلف گردان نگهداري همراه با بازرساني خبره از مركز به تبريز اعزام مي شوند .. متخصصان به محض فرود با عجله به سمت هواپيما روانه مي شوند .. اولين متخصص با نگاه به بدنه و لمس كردن محل شكاف .. متعجبانه به پشت موتور هاي هواپيما مي نگرد .. بقيه هم به تبعيت از او به همان نقطه نظر مي اندازند .. اما فقط يكي دو نفر از متخصصان موتور پي به واقعيت مي برند . آن ها سريع واقعيت رو به همكاران خود مي گويند ... تيم اعزامي به تبريز نمي تواند جلوي خنده خودش رو بگيره .. آن ها حق دارند اين چنين همه چيز حتي حوادث رو به تمسخر بگيرند ! چون از لحظه اي كه خبر برخورد شهاب سنگ رو به هواپيما شنيدند تا لحظه اي كه خود رو به هركولس رساندند ، واقعآ بد جوري حالشون گرفته شده بود .. عاقبت سرپرست اعزامي تيم به ساختمان عمليات رفته و از طريق تلفن به فرمانده خود واقعيت رو گزارش مي دهد ...

57ztq8lfszh86ls4lw95.jpg

واقعيت چي بود !؟‌

راستش رو بخواهيد واقعيت خيلي مضحك تر از تمام مسايل عنوان شده بود ! همان گونه كه گفتم ، متخصص مربوطه با يك نگاه به اگزوز موتور شماره يك هواپيما ، مي بيند " تيل پاپ " موتور مربوطه از جاي خود كنده شده است .. از ان جا كه قطعه ياد شده فوق بسيار داغ و سوزان است ، به محض جدا شدن توسط جريان شديد باد كمانه كرده و محكم به قسمتي از بدنه اصابت كرده و باعث پاره شدن آن قسمت از هواپيما شده است .. خوشبختانه محل برخورد بخش حساسي نبوده و هيچ سيستمي درون آن قرار نداشت ! و متخصصان بدنه در كم تر از يك روز آن رو تعمير كرده و بلافاصله هواپيما رو براي اعزام به ماموريت هاي ديگر راهي تهران مي كنند .. ! در تصوير با فلش محل جدا شدن و برخورد را نشان داده ام . راستش رو بخواهيد در تمام مدتي كه با هواپيماي سي - ۱۳۰ پرواز مي كردم ، هرگز نشنيده ام كه چنين اتفاقي براي ما يا هواپيماي ديگري پيش آمده باشد .. اين امر يكي از اتفاقات نادر در پرواز است .. قضيه بقدري ساده و پيش پا افتاده بود كه حتي در حد خبر معمولي هم ارزش پرداختن به آن را نداشت ! اما به دليل شايعاتي كه از همان لحظه اول منتشر كردند ، همه را ناراحت و متعجب كرده بودند .. از طرفي هيچ كس واقعيت رو نمي دانست .. همه فكر مي كردند خبري است !!

از واقعيت تا شايعه .... !!

 براستي فكر مي كنيد چه عواملي باعث اين توهم بزرگ شده بود ؟ قبل از اين كه كارشناسان محترم نيروي هوايي به نتيجه اصلي برسند .. من فكر مي كنم عدم آگاهي خلبان از اتفاقي كه در تاريخ پرواز هواپيماهاي هركولس واقعآ نادر بوده است ، يكي از دلايل مهمي است كه خلبان هرگز به فكرش خطور نكرده است كه ممكنه بخشي از انتهاي موتور و اگزوزش از جا كنده شده و توسط جريان باد به سمت هواپيما هدايت شده و با بدنه برخورد كرده باشد . البته براي خود ما پيش امده بود كه سيم كابل بزرگي كه از دم هواپيما تا دماغه اش كشيده شده است ، در آسمان پاره شده و مانند شلاق به بدنه هواپيما كوبيده شود ( يك پست هم در باره اين حادثه نوشته ام ) دليل دوم كه مي تونه خيلي مهم باشه ، درگير بودن فكر خلبان به موضوعاتي كه امكان وقوع آن يك در ميليون است .. به عبارتي اگه فكر كاپيتان جوان ما به جاي گوش دادن به حرف هاي طنز همكاران ، در زمان پرواز آزاد بود ، مسلمآ تنها چيزي كه به فكرش هرگز خطور نمي كرد ، شهاب سنگ بود ...!‌

 چرا خلبان گزارش خلاف واقعه داد ... ؟

 باور كنيد آن قدر خبر هاي غير حقيقي و شايعه در اين مدت شنيدم ، كه خود به شخصه بعيد مي دونم افسر خلباني آن هم در پروازي بسيار حساس .. بعد از حادثه برخورد جسم مشكوك  ( هر چند مشخص نباشد  ) به مركز كنترل زميني اعلام كند .. من جسمي را در حال نزديك شدن به هواپيما مي بينم ! و بعد از چند ثانيه بگويد .. تلق الان برخورد كرد !!! اصلآ به عقل جور نمي آيد .. ولي اگه واقعيت داشته باشد بايد واقعآ هم براي آن خلبان ، هم اساتيدي كه او را چك كرده اند و همه خلبانان هم نسل او  متآسف بود !! خدا كنه اين بخش خبر اشتباه يا شايعه بوده باشد . باز هم تآكيد مي كنم  اگر چه اين حادثه هيچ اهميت خبري نداشت كه انعكاس يابد .. و شايعات آن را بزرگ كرده بود .. ولي از قديم گفته اند عدو سبب خير شود اگه خدا خواهد .. به عبارتي اگر چه اصل خبر بي اهميت باشد اما اگر واكنش خلبان حقيقت داشته باشد ، بايد خيلي نگران اين نوع تفكر مخرب نزد جوانان خلبانمون باشيم . و در كنار آموزش خلباني ، بايد روي روحيه آن ها هم كار كنيم .. !!

 نظر دوستان در اين رابطه ........

 و اما وقتي براي پي گيري موضوع از دوستان قديمي ام در مورد واكنش مسئولان پايگاه رو در باره اقدام ناشيانه خلبان سوال كردم .. گفته شد .. كروي پروازي در حال سين جيم هستند .. آن چه از ظواهر امر پيداست دو نظريه متفاوت بين خلبانان پرواز فوق پيدا شده است .. ! به عبارت صحيح تر عده اي ماجرا رو يك جور تعريف مي كنند ، عده ديگري جور ديگر .. باز هم دعا مي كنم همه اين حرف و حديث ها دروغ و در حد همون شايعه باشد . خدا نكنه چنين تفكري بين خلبان هاي شجاع ما پيش  آمده باشد . به قول قديمي ها انشاالله گربه است .. دل من مي گويد همه اين شايعات و بحث ها دروغي بيش نيست .. اين ها توطئه دشمنان است كه قصد دارند قوي ترين بخش ارتش ما رو تضعيف كنند . به هر حال تمام اين قضايا روزي روشن خواهد شد ..  

 ***********

شما قضاوت كنيد .. !‌ 

 همه مي دونيد جي ميل من مشكل داره .. ديشب كه براي خواندن مشكل يكي از خوانندگان محترمي  كه مورد ظلم قرار گرفته بود ، مجبور شدم بعد از مدت ها به ميل ياهو مراجعه كنم .. در ان جا نامه اي خطاب به من نوشته شده بود كه وظيفه دارم صادقانه با شما در ميان بگذارم ... و از شما استدعا دارم از روي خرد و نه احساس به من بگوييد چه كار كنم ... ؟!

فرزند يكي از دوستان و همكاران قديمي ام (  سرهنگ حسين - ت ) كه از پيشكسوتان سي -۱۳۰ بود و با هم پرواز هاي زيادي به جبهه و غيره داشته و نان نمك هم را خورده بوديم . در نامه خود در باره چند پست قبلي من كه مربوط به خلباني بود كه در زمان جنگ به امريكا فرار كرده ولي شجاعانه برگشت و در سالن كنفرانس حيله هاي آمريكا رو براي اغفال خلبانان افشاء كرد رو دروغ خوانده و نوشت : اصلآ چنين چيزي نبوده ، من او را عمو خطاب مي كردم .. مدتي رفت آمريكا بعد برگشت در يكي از شركت هاي  داخلي پرواز كرد و الان در آمريكاست ... خب تا اين جاي كار مي تونه سوء تفاهم باشه .. يا من اشتباه كردم يا او از ماجرا خبر ندارد .. اما مي دونيد اين شازده در نامه اش من را چي خطاب كرد ؟

او نوشت .. تو  آدمي هستي كه شرافت ات را به پول فروختي .. و براي يك لقمه نان آويزان صدا و سيما و نهاد هاي رژيم شده اي ... من تصميم دارم از عمو سياوش در امريكا وكالت بگيرم و در سايت تو را تخته كنم .. و در پايان هم خود را سرباز با شرافت ارتش معرفي كرده و با امضاي ستوان يكم آريا - ت هر چه دلش خواست بارم كرد ... !! اولآ من چه اشتباه كرده باشم چه واقعيت رو گفته باشم ، هرگز نام خانوادگي  آن خلبان رو بيان نكردم . و آن قدر شعورم مي رسه كه طبق قانون هيچ جرمي مرتكب نشده ام . و براش نوشتم از خدا مي خواهم كار به مراجع قضايي كشيده شود .. چون بايستي تو به دادگاه ثابت كني من شرف نداشته و ان را فروخته ام .. بايد ثابت كني آويزان نهاد هاي رژيم مي باشم .. البته مي دونم او رقمي نيست و بزرگ تر از او هم نتوانستند سايت رو تخته كنند !!

اما باور كنيد اگه با پدرش دوست نبودم ، حتمآ به او ثابت مي كردم بي شرف كيست ؟ برادران ناتني لاتم اگه به گوششان برسه كسي چنين غلطي به شرف من كرده .. خدا شاهد است او را زنده نمي گذارند .  اگر چه خود قانون هم اگه شكايت كنم و پي گير آن باشم او را رها نخواهند كرد . او هم چنين بايد ثابت كند كه من آويزان نهاد هاي رژيم هستم ...  مطمئن هستم به او ياد نداه اند شرف يعني چه ؟  او فكر مي كند شرف يعني همون شكلاتي كه عمو سياوش اش از امريكا براش آورده .. انگ بي شرفي زدن به كسي كه جان اش رو براي اين ميهن گذاشته ، خيلي تاوان سنگيني داره .. از ديشب تا حالا بد جوري بغض گلويم رو گرفته .. چند بار زده به سرم با برادرانم و دامادم موضوع رو مطرح كنم كه چنين تهمتي به من زده اند و يا  از طريق همون نهاد هاي رژيم بخواهم حرف اش رو ثابت كنه ... ولي خدا شاهد است دلم براي جواني اش مي سوزد .. من شده جانم رو از دست بدهم بايد از شرافتم دفاع كنم .. من وكلاي درجه يك عالي رو مي شناسم كه مي دونند چگونه به او ثابت كنند .. اگر هم از طريق قانون نتوانم ، باور كنيد هنوز خودم آن قدر غيرت و تعصب دارم كه از شرافتم دفاع كنم ...  به جان نوه هايم سوگند از ديشب تا حالا بد جوري به خودم مي پيچم .. قرار بود ۵ شنبه به ديدن نوه هايم بروم .. ولي ترسيدم نتوانم جلوي دهانم رو بگيرم و كار دست او و خودم بدهم .. از شما دوستان عزيزم مي خواهم از روي خرد بگوييد چه كار كنم ؟ نگوييد ببخشم كه خود دارم دق مي كنم .. اي ميل او موجود است .

در پايان خطاب به ستوانيكم آريا - ت مي گويم .. فكر نكن رهايت مي كنم .. يك روز به عمرم هم مونده باشه ، تو بايد ثابت كني من شرف ندارم و آن را برعكس تو به پول فروخته ام ! من حرمت دوستي با پدرت رو تا اين لحظه نگاه داشتم .. ولي هيچ تضمين نمي دهم براي هميشه خويشتن دار باشم .. تو ان قدر درك نداري كه در ان مطلب هيچ نامي برده نشده است .. و چهار تا سياوش فقط من مي شناسم كه در سي - ۱۳۰ بودند ... ضمن اين كه خيلي شاهد براي اثبات نظراتم دارم .. برفرض هم اشتباه بوده باشد .. تو بايد شرافت من را اين گونه زير سوال ببري !!؟ به دو تا ستاره روي شانه ات مي نازي ؟ باشه .. من بي شرف و تو باشرف .. ببين كي برنده مي شه .. ؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 14:31  توسط بهروز مدرسی  |